بعد به خانه بازگشتم ناگهان پیکر حلق آویز مادرم را در چهارچوب در دیدم و با چشمانی از حدقه در آمده جیغ کشیدم. اورژانس آمد اما دیر شده بود!

 داستان دختری که از گورستان نجات یافت

اکنون که با گذشت و فداکاری برادرم و راهنمایی های مشاور کلانتری مسیر درست زندگی را پیدا کردم به طوری که دست و پا بسته تسلیم سرنوشت نشدم، خدا را شاکرم و از زندگی ام لذت می برم چرا که آن قدر در منجلاب اعتیاد فرو رفته بودم و پدرم نیز با لگدمال کردن رحم و مروت دنیای ما را در مسیر نابودی قرار داده بود که چندین بار تصمیم های وحشتناکی گرفتم اما …

زن ۲۵ ساله ای که با اراده ای آهنین خود را از گرداب مواد افیونی بیرون کشیده و همه تلخکامی هایش را در گورستان خاطراتش دفن کرده بود، درباره سرگذشت دلخراش خود به مشاور و مددکار اجتماعی گفت: آن زمان که در مقطع ابتدایی تحصیل می کردم همواره از این سوال معلم که شغل پدرت چیست؟ وحشت داشتم. دستان کوچکم را از شدت شرم بر چهره ام می گذاشتم و با بغضی که هیچ گاه از خاطرم نمی رود او را کارگر معرفی می کردم چون جرئت نداشتم به خانم معلم بگویم پدرم معتاد است و مواد مخدر خرید و فروش می کند!

خلاصه زمانی درباره این غده سرطانی هولناک مطالبی آموختم که دیگر ریشه های عفونی این غده وحشتناک به عمق زندگی خانوادگی ما رسیده بود. پدرم وقتی خمار می شد به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کرد، هرچه دم دستش بود می شکست و هرکس نزدیک تر به او بود کتک می خورد. من کوچک ترین عضو خانواده هفت نفره مان بودم و می دیدم که مادرم چگونه زیر مشت و لگدهای پدرم زجر می کشد.

سال ها بعد خواهران و برادرانم ازدواج کردند و من هم در دوره راهنمایی با سخت گیری های پدرم مجبور به ترک تحصیل شدم ولی از نظر عاطفی به مادرم وابسته بودم چرا که هر بار با عصبانیت پدرم خودش را مانند یک کیسه بوکس برابر مشت و لگدهای او قرار می داد تا من کمتر سنگینی دستانش را احساس کنم ولی من از شدت ترس فقط اشک می ریختم تا این که در ۱۶ سالگی روزی بعد از آن که مادرم کتک مفصلی خورد به بهانه خرید مرا از خانه بیرون فرستاد. وقتی دقایقی بعد به خانه بازگشتم ناگهان پیکر حلق آویز مادرم را در چهارچوب در دیدم و با چشمانی از حدقه در آمده جیغ کشیدم. اورژانس آمد اما دیر شده بود!

بعد از مرگ مادرم به دختری افسرده تبدیل شدم و روزگار سختی را می گذراندم تا این که دو ماه بعد از مرگ مادرم ناگهان زنی را در منزل مان دیدم و پدرم گفت: «کلثوم! این زن از این پس مادر توست!» این جمله پدر تیر خلاصی بود که بر روح و روان من فرود آمد چرا که «اکرم» (نامادری) نیز مانند پدرم اعتیاد شدید داشت و به عقد موقت او درآمده بود.

از آن روز به بعد بدرفتاری‌های نامادری ام نیز به کتک کاری های پدرم اضافه شد و در این شرایط بود که من بر اثر ناآگاهی و نادانی و برای درمان افسردگی به استعمال مواد مخدر روی آوردم چرا که هیچ راهنمای آگاهی در زندگی نداشتم تا مهارت های برخورد با مشکلات را به من بیاموزد. خودم را در خانه زندانی کرده بودم و گویی در مصرف مواد با پدر و نامادری ام رقابت داشتم به طوری که گاهی بر سر مواد مخدر کتک کاری می کردیم.

سه سال بود که روز به روز ظاهرم آشفته و جسمم لاغرتر می شد. چند بار تصمیم گرفتم مانند مادرم برای فرار از مشکلات دست به خودکشی بزنم اما روزی برادرم مانند یک فرشته نجات به سراغم آمد و با چشمانی گریان مرا در مرکز ترک اعتیاد بستری کرد.

بعد از آن نیز همسرش مانند خواهری مهربان و دلسوز از من مراقبت کرد و من با شرکت در جلسات انجمن معتادان گمنام اعتیاد را به گورستان فراموشی سپردم اگرچه سال گذشته پدرم بر اثر مسمومیت ناشی از ناخالصی های مواد مخدر و سوء مصرف آن جان سپرد ولی من از مرگ او بسیار ناراحتم چرا که بالاخره پدرم بود.

اکنون بیشتر از شش سال از ترک اعتیادم می گذرد و سال گذشته با جوانی مهربان و باوقار ازدواج کردم، حالا هم در انتظار به دنیا آمدن فرزندم هستم ….